رویانیوز :: کن لوچ متولد شد تا صدای آنهایی باشد که نه پشت تریبونها جایی دارند، نه در تیتر روزنامهها، و نه در برنامههای پربینندهٔ تلویزیون. او در هشتاد و چندسالگی، هنوز همان فیلمسازی است که رسانههای راستگرا به او لقب «فیلمساز طغیانگر دیوانه» دادهاند و کارهایش را «خطابههای مارکسیستی» خواندهاند، و او هنوز هم همان را بلد است: دیدنِ آدمها از پشت شیشهٔ اتوبوسی که پناهندگان سوری را به روستایی ناآشنا در انگلستان میبرد؛ جایی که مشتهای خشم بر شیشه میکوبند و دوربینِ دختری به نام یارا، در بدو ورود، میشکند.

حال به مناسبت روز تولد او، به سراغ آخرین فیلمش رفتهایم؛ «بلوط پیر» (۲۰۲۳). فیلمی که شاید بتوان آن را در کنار دو اثر درخشان دیگرش در نیمهٔ دوم دههٔ ۲۰۱۰، یعنی «اینجانب، دنیل بلیک» و «متأسفیم جاماندی»، یک سهگانه دانست؛ سهگانهای از مردمانی معمولی از طبقات ضعیف جامعهٔ نئولیبرالِ هزارهٔ سومی و مصائب آنها برای بقا و ادامهٔ زندگی. اما در «بلوط پیر»، افقِ نگاه گستردهتر شده: از یک پیرمرد بازنشسته و یک کارگرِ درگیر با معضلاتِ خانوادگی، به خانوادهای سوری رسیدهایم که در روستایی در انگلستان پناهنده میشوند، از سمتِ اهالیِ آنجا طرد میشوند، و به کمکِ مردِ میانسالِ میخانهدار، به یک همبستگیِ انترناسیونالیستی میرسند؛ همبستگیای ورای ملیت، نژاد، زبان و مذهب، زیرِ پرچمی که به دو زبانِ انگلیسی و عربی، سه واژهٔ «مقاومت»، «اتحاد» و «قدرت» بر آن بافته شده است.

تیجی بالانتاین، صاحبِ کافهٔ «بلوط پیر»، مردی است میانسال، تنها، با سگی که تنها همراهِ اوست. همسرش رفته، پسرش قطعِ ارتباط کرده، و کافهاش سالهاست پاتوقِ همان هممحلیهایِ انگلیسیاش شده که روزگاری معدنچی بودند، اعتصابهایِ کارگری را از سر گذراندند، شبنشینیهایِ پرشور داشتند، و حالا پس از تعطیلیِ معدن، واردِ دورانِ پرِملالی شدهاند. تیجی بهزور از پسِ مخارجِ کافه و زندگیاش برمیآید، اما هنوز چیزی در او زنده است: ظرفیتِ دیدنِ انسان در دیگری.

و سپس، اتوبوس میرسد. خانوادهای سوری؛ مادری با چهرهای خسته، دختری به نام یارا با دوربینی که تکهتکه میشود، و خواهر و برادرهایی که از بمباران، از داعش، از جبههالنصره، از تمامِ آن ویرانیهایی که سوریه را به خاکستری بیآب و علف تبدیل کرده، فرار کردهاند. آنها به سرزمینی آمدهاند که بیرقِ لیبرالدموکراسی بر فرازش به اهتزاز درآمده، و انتظار دارند که حقوقِ اجتماعیشان حفظ شود، یا حداقل، درکی متقابل صورت گیرد.
اما نه. درِ اتوبوس که باز میشود، با فریاد، فحش، مشتهای کوبیدهشده بر شیشه، و چهرههایِ گرهکردهٔ اهالیِ روستا مواجه میشوند. پسرانِ جوانی که زمانی کارگر بودند، حالا به عکاسِ کوچک حملهور میشوند. دوربینِ یارا میشکند. و این شکستن، فقط شکستنِ یک وسیله نیست؛ شکستنِ خاطرات، شکستنِ زندگیِ گذشته، و ورود به جهانی است که در آن، «دیگری» نه بهعنوانِ یک انسانِ نیازمند، که بهعنوانِ یک تهدید، یک آلودگی، یک «غریبهِٔ ترسناک» تصویر شده است.

اینجا، کن لوچ پرده از یک حقیقتِ تلخ برمیدارد؛ حقیقتی به نامِ «راسیسمِ نوین». اهالیِ روستا، آن معدنچیانی که روزگاری خودشان قربانیِ نظامِ سرمایهداری بودند و برایِ کرامتِشان مبارزه میکردند، حالا در تلهٔ هژمونیِ رسانهای و ایدئولوژیِ حاکم افتادهاند. به آنها گفتهاند که مسلمانان خطرناکاند، که پناهندگان سهمِ رفاهشان را میخورند، که «آنها» با «ما» فرق دارند. و آنها باور کردهاند. نه از رویِ جهل، بلکه از رویِ ترسی که سیستم به جانشان انداخته؛ ترس از آیندهای نامطمئن، ترس از بیکاری، ترس از تغییر.
کن لوچ نشان میدهد که نژادپرستیِ امروز، دیگر آن نژادپرستیِ کلاسیکِ بر پایهٔ برتریِ بیولوژیک نیست؛ نژادپرستیِ امروز، نژادپرستیِ فرهنگی است. بر تفاوتِ فرهنگی تأکید میکند، بر بیگانهستیزی، بر «ما» در برابرِ «آنها». و این، دقیقاً همان ابزاری است که طبقاتِ حاکم از آن استفاده میکنند تا کارگرانِ بومی را در برابرِ کارگرانِ مهاجر قرار دهند و آنها را از دشمنِ واقعیشان، یعنی سیستمِ نئولیبرالی که رفاه و آزادی حقیقیشان را میبلعد، غافل کنند.
در فیلم، ما با دو تیپِ اجتماعی روبهرو هستیم: در یک سو، پناهندگانی که از سرزمینِ جنگزده گریختهاند تا زندگی کنند؛ در سوی دیگر، بومیانی که روزگاری متحد بودند و حالا در خوابزدگیِ تاریخی، دیگری را تهدید میپندارند. آنهایی که باید با یکدیگر همصدا میشدند، در برابرِ هم صفآرایی کردهاند؛ غافل از اینکه هر دو، بازندهٔ اصلیِ همان بازیای هستند که در آن، سودِ سرمایه، بر کرامتِ انسان میچربد.
و در میانهٔ این میدانِ پرتنش، تیجی میایستد. مردی که هیچچیز ندارد جز یک کافهٔ ورشکسته و یک سگ. او میتوانست مثلِ بقیه باشد. میتوانست بترسد، میتوانست در را ببندد، میتوانست به حرفِ آن پسرکهای خشمگین گوش دهد. اما او یک کارِ کوچک کرد: یک بشقاب غذا، یک پناه، یک لبخند. و همان کارِ کوچک، زندگیاش را تغییر داد؛ نه فقط برایِ آن خانوادهٔ سوری، بلکه برایِ خودش. چون در آغوشِ گرفتنِ دیگری، در واقع، پر کردنِ همان خلأیی است که سالها درونِ خودش حس میکرد.
پایانِ فیلم، اما پایانِ داستان نیست. آن پرچمی که به دو زبانِ انگلیسی و عربی، واژههای «مقاومت»، «اتحاد» و «قدرت» بر آن بافته شده، نه فقط رویِ یک میله، که در دلِ ما نصب میشود. پرچمی که میگوید: همبستگی، نه محدود به یک ملیت، که حقِّ طبیعیِ همهٔ مردمانِ جهان است. اتحادی که در آن، سوری و انگلیسی، سیاه و سفید، مسلمان و مسیحی، همه در یک صف میایستند؛ نه برایِ جنگ با یکدیگر، که برایِ ساختنِ جهانی که در آن، کرامتِ انسان، پیش از هر چیز دیگری معنا داشته باشد.
و این، درسِ بزرگِ «بلوط پیر» برایِ ماست:
اول: مرزها، نژادها، زبانها و مذهبها (اگر بدل به جدایی انسانها شوند) تنها به سود اربابان سرمایه و سیاستمداران خواهد بود، و نه ملتها. وقتی یارا و مادرش در آن اتوبوس نشسته بودند و مشتهای خشم بر شیشه میکوبید، آن سوی شیشه، نه یک دشمن، که یک خانوادهٔ ترسیده نشسته بود. ترس، بزرگترین دروغی است که ما را از هم جدا میکند.
دوم: تیجی میتوانست مثلِ بقیه باشد، اما او یک کارِ کوچک کرد و همان کارِ کوچک، زندگیاش را تغییر داد. گاهی بزرگترین انقلابها، از پشت یک پیشخوابگاهِ کافه شروع میشود.
سوم: پناهندگان سوری، آنها که از بمباران و داعش و جنگ فرار کردهاند، به آن روستای انگلیسی آمده بودند تا زندگی کنند، نه اینکه جایِ کسی را بگیرند. اما اهالی آنها را تهدید دیدند، چون به آنها گفته بودند که «دیگری» خطرناک است. ما اغلب، نه دشمنِ واقعیمان، که دشمنِ ساختهشدهٔ رسانهها را میشناسیم و از او میترسیم.
چهارم: در پایان، آن پرچمِ دوزبانه، نه فقط نمادِ همبستگیِ یک خانوادهٔ سوری با یک مردِ انگلیسی، که نمادِ آرزویِ دیرینهٔ بشریت است؛ آرزویِ جهانی که در آن، «من» در «ما» گم نمیشود، بلکه معنا پیدا میکند.
کن لوچ در «بلوط پیر»، بهما یادآوری میکند که انسانیت، یک انتخابِ روزانه است. انتخابِ دیدن، انتخابِ باز کردنِ در، انتخابِ گفتنِ «بیا داخل» وقتی همه میگویند «برو بیرون». و شاید، بههمین سادگی، همان کاری که تیجی کرد، همان کاری باشد که همهٔ ما، در کافهٔ کوچکِ زندگیمان، میتوانیم انجام دهیم.
تولدت مبارک، کن لوچ؛ چریکِ پیرِ سینما که هنوز به ما از اتحاد و عدالتخواهی میگویی.


نظر شما