• ×
کد یادداشت: 31
1 نفر

برچسب‌ها

سرپرست سازمان ملی زمین و مسکن منصوب شد

ترورامپیسم نامِ وضعیتی است که در آن، عقل از مقام داوری فرو می‌افتد و زبان، به‌جای آن‌که واسطهٔ فهم باشد، ابزار هراس می‌شود. اگر روشن‌نگری، به تعبیر کانت، خروج انسان از صغارتِ خودخواسته بود[1]، ترورامپیسم را باید بازگشت آگاهانه به همان صغارت دانست؛ نه از سر ناتوانی در اندیشیدن، بلکه به سبب ترجیح اطاعت، هیجان و امنیتِ موهوم بر داوری عقلانی. در این معنا، ترورامپیسم نه صرفاً نام یک جریان سیاسی و نه محدود به شخص یا دوره‌ای خاص است، بلکه نشانهٔ دگرگونی زبان سیاست است؛ دگرگونی‌ای که در آن، تهدید جانشین استدلال، و ترس جایگزین اقناع می‌شود. ترور، در این دستگاه فکری، دیگر رخدادی استثنایی نیست، بلکه قاعده‌ای نانوشته است که بر مناسبات قدرت حکومت می‌کند. ترور نه فقط قتل تن‌ها، که قتل معنا، قانون و مسئولیت است. ترورامپیسم از آن‌جا آغاز می‌شود که خشونت، به‌جای آن‌که آخرین چاره باشد، به نخستین ابزار بدل می‌گردد؛ و سیاست، به‌جای گفت‌وگو، زبان فرمان و تهدید را اختیار می‌کند. در این وضعیت، قانون نه معیاری عام، بلکه ابزاری انعطاف‌پذیر در دست قدرت است؛ برای دیگران الزام‌آور و برای خودِ قدرت، معلق. چنین است که حقوق، از حقیقت تهی می‌شود و به زبانی تشریفاتی فروکاسته می‌گردد.

این منطق، اگرچه در دوران معاصر با نام ترامپ بیش از پیش عیان شد، اما ریشه‌های آن را باید در سدهٔ جدید امنیتی جست‌وجو کرد؛ آنگاه که پس از یازدهم سپتامبر، جهان نه به‌مثابه مجموعه‌ای از سوژه‌های حقوقی، بلکه به‌صورت میدان نبردی دائمی بازتصویر شد. تقسیم جهان به خیر و شر، تمدن و بربریت، و دوست و دشمن، نخستین گام در تعلیق عقل انتقادی بود. از آن پس، هر کنشی که در این چارچوب دوگانه می‌گنجید، پیشاپیش مشروع می‌نمود، بی‌آن‌که نیازمند سنجش اخلاقی یا حقوقی باشد.

در این مسیر، خشونت از صورت عریان خود فاصله گرفت و به‌تدریج نهادینه شد. آن‌چه زمانی «استثنا» خوانده می‌شد، به «رویه» بدل گردید. ترور هدفمند، تحریم‌های جمعی، و حذف فیزیکی بدون محاکمه، همگی در جامهٔ عقلانیت امنیتی عرضه شدند. بدین‌سان، سیاستی شکل گرفت که می‌توان آن را «ترور قانونی» نامید: خشونتی که نه در خفا، بلکه در روشنای قانونِ تفسیرشده به نفع قدرت اعمال می‌شود.[2]

دوران ترامپ، نقطهٔ اوج و نمایش این منطق بود. آن‌چه پیش‌تر پنهان یا آراسته به زبان دیپلماتیک می‌شد، اکنون عریان و بی‌پرده عرضه گردید. تهدید، علنی شد؛ تحقیر، افتخار؛ و ترور، اعلام رسمی. در این‌جا ترورامپیسم به‌تمامی از حالت گرایش یا روش خارج شد و صورت دکترین به خود گرفت: دکترینِ سیاست‌ورزی از طریق هراس.

اما خطاست اگر گمان بریم با تغییر اشخاص، این منطق نیز از میان می‌رود. تداوم همان سیاست‌ها با زبانی نرم‌تر، نشان داد که ترورامپیسم بیش از آن‌که وابسته به ارادهٔ فردی باشد، در ساختار قدرت ریشه دارد. پیوند میان اقتصاد جنگ، تفسیر ابزاری از حقوق بین‌الملل، و بازنمایی نژادیِ دشمن، شالودهٔ این ساختار را می‌سازد. از این‌رو، ترورامپیسم را می‌توان چنین خلاصه کرد:

نظمی سیاسی که در آن، عقل به امنیت تقلیل می‌یابد، اخلاق به مصلحت، و قانون به ابزار. نظمی که زبان را از حقیقت تهی می‌کند تا خشونت را طبیعی جلوه دهد.

پایان ترورامپیسم، نه در جابه‌جایی قدرت‌ها، بلکه در بازسازی عقلانیت سیاسی ممکن است؛ در بازگشت به این اصل ساده اما فراموش‌شده که سیاست، بی‌پاسخ‌گویی عقلانی و اخلاقی، چیزی جز ادارهٔ ترس نیست. اگر روشنگری دعوت به «جسارت اندیشیدن» بود، نقد ترورامپیسم دعوت به جسارت مقاومت در برابر هراس است؛ هراسی که خود را عقل می‌نامد، اما در حقیقت، نفی عقل است.

وجوه مختلف ترورامپیسم:

۱. ترور عقل

نخستین قربانی ترورامپیسم، عقل است؛ نه عقل به‌مثابه محاسبه، بلکه عقل به‌مثابه مرجع داوری. تصمیم سیاسی دیگر حاصل سنجش عمومی نیست، بلکه به‌صورت بداهت، ضرورت یا فوریت عرضه می‌شود. عقل، پسینی می‌شود: مأمور توجیه تصمیمی که پیشاپیش اتخاذ شده است. در زبان کانتی، این وضعیت همان دگرآیینی عقل است؛ عقل به‌جای آنکه از خود قانون بگیرد، تابع اراده‌ای بیرونی می‌شود که خود را امنیت، واقع‌گرایی یا مصلحت می‌نامد. عقل آنگاه ترور می‌شود که دیگر قانون‌گذار خویش نباشد و داوری خود را به اراده‌ای بیرون از خویش واگذارد؛ اراده‌ای که غالباً در صورت «من» ظاهر می‌شود. در این‌جا، منیت نه صرفاً یک خصلت روان‌شناختی، بلکه اصلی متافیزیکی می‌گردد: «من» خود را معیار حقیقت می‌انگارد و عقل را وامی‌دارد تا نه داوری کند، بلکه تبعیت نماید.[3] چنین است که عقل از مقام قاضی بی‌طرف فرو می‌افتد و به وکیل مدافعی بدل می‌شود که مأموریتش، نه تمییز حق از باطل، بلکه تبرئهٔ پیشاپیشِ ارادهٔ من‌محور است. در این وضعیت، صغارت دیگر ناشی از ناتوانی فهم نیست، بلکه نتیجهٔ امتناع ارادی از داوری است. انسان، به‌جای آن‌که شجاعت به‌کارگیری عقل خویش را داشته باشد، آسایش اطاعت از «منِ مقتدر» را برمی‌گزیند.[4] این همان صغارتی است که کانت آن را «خودخواسته» می‌نامد: جایی که عقل، توان داوری دارد اما جرأت اعمال آن را از دست داده است. منیت، با وعدهٔ امنیت، عظمت یا هویت، عقل را به کناره‌گیری وامی‌دارد؛ و در این کناره‌گیری، ترور عقل بی‌صدا تحقق می‌یابد. در ترورامپیسم، این منیت به اصل سامان‌دهندهٔ سیاست بدل می‌شود و جای عقل عمومی را می‌گیرد. داوری عقلانی، که شرط امکان امر جهان‌شمول است، از پیش تعلیق می‌شود؛ زیرا هر حکم، نه بر اساس قابلیت تعمیم، بلکه بر پایهٔ سازگاری با «من» سنجیده می‌گردد. پرسش کانتیِ «آیا می‌توان خواست که این حکم قانون همگانی شود؟» جای خود را به سنجه‌ای فروتر می‌دهد: «آیا این حکم، قدرت و تصویر من را تقویت می‌کند؟» بدین‌سان، خودآیینی عقل جای خود را به خودکامگی منیت می‌سپارد، و سیاست از قلمرو روشن‌نگری به عرصهٔ ارادهٔ بی‌مهار سقوط می‌کند.

ترور عقل، در این معنا، دقیقاً وارونهٔ خروج از صغارت است. به‌جای آن‌که انسان از قیمومت دیگری رها شود، خویشتن را به قیمومت «من»ی می‌سپارد که نه پاسخ‌گوست و نه قابل داوری. عقل، که باید شرط امکان آزادی باشد، به ابزار تثبیت منیت فروکاسته می‌شود. و این‌چنین، ترورامپیسم نه صرفاً خشونتی سیاسی، بلکه شکست اخلاقی روشنگری است: لحظه‌ای که انسان، آگاهانه، از حق داوری خویش صرف‌نظر می‌کند و عقل را قربانی عظمت خیالی «من» می‌سازد.

 

۲. ترور زبان

زبان، شرط امکان عقل است. اما در ترورامپیسم، زبان از ابزار فهم به ابزار تحریک بدل می‌شود. واژگان نه برای شفاف‌سازی، بلکه برای برانگیختن ترس، خشم و وفاداری به کار می‌روند. صدق، جای خود را به کارکرد می‌دهد. تحلیل انتقادی گفتمان نشان می‌دهد که در این وضعیت، زبان واقعیت را بازنمایی نمی‌کند، بلکه آن را تولید می‌کند. بدین‌سان، امکان گفت‌وگوی عقلانی، پیشاپیش مسدود می‌شود. پیش از آن‌که خشونت به خیابان راه یابد، پیش از آن‌که پهپاد برخیزد یا تحریم اعمال شود، واژه‌ای جابه‌جا شده است، معنایی تهی گشته، و نسبتی بنیادین میان زبان و حقیقت فروپاشیده است. آنچه در دوران ترامپ رخ نمود، صرفاً بحران سیاست نبود؛ بلکه نشانه‌ای بود از ویرانی خانۀ زبان، خانه‌ای که در آن حقیقت دیگر سکونت نداشت. در سنت کلاسیک، زبان میانجی معناست؛ پلی میان سوژه‌ها، و آینه‌ای برای انکشاف حقیقت. واژه‌ها قرار است بفهمانند، نه بترسانند؛ روشن کنند، نه طرد نمایند. اما در گفتمان ترورامپیستی، زبان از شأن واسطگی فرو می‌افتد و به ابزار سلطه بدل می‌شود. واژه‌ها دیگر برای کشف حقیقت به کار نمی‌روند، بلکه برای ساختن «حقیقت بدیل»؛ حقیقتی که نه از دل داوری عقلانی، بلکه از دل تکرار، شدت و تهییج زاده می‌شود. در این نظم زبانی، حقیقت کشف‌کردنی نیست؛ تحمیل‌کردنی است. واژه‌ای چون «اخبار جعلی» در این‌جا صرفاً یک برچسب نیست؛ بلکه کنشی ویران‌گر است. آنچه هدف قرار می‌گیرد، نه یک گزارش خاص، بلکه اعتماد عمومی به امکان حقیقت مشترک است: رسانه، دانشگاه، نهاد حقوقی. زبان، بدین‌سان، از رسانۀ معنا به سلاح ایدئولوژیک تغییر کارکرد می‌دهد. همان‌گونه که بودریار هشدار داده بود، نشانه‌ها دیگر نمایندۀ واقعیت نیستند؛ جانشین آن شده‌اند. ما با جهانی مواجهیم که در آن، زبان نه واقعیت را توصیف می‌کند، بلکه جای آن می‌نشیند. در این افق، شبکه‌های اجتماعی نه ابزار ارتباط، بلکه میدان حکمرانی زبانی می‌شوند. فرسته یا توییت، دیگر گزارش یک رویداد نیست؛ کنشی است در جبهۀ زبان. هر جمله، حمله‌ای است به یک معنا؛ و هر واژه، حامل پیام جنگی. زبان ترامپ ساده است، اما نه برای فهم، بلکه برای از کار انداختن اندیشه. واژگان نه حامل مفهوم، بلکه حامل عاطفه‌اند: ترس، خشم، تحقیر. این زبان، پلی نمی‌سازد؛ دیوار می‌کشد. «ما» را در برابر «آن‌ها» قرار می‌دهد و با هر تکرار، این دیوار را بلندتر می‌کند.[5]

از منظر نظریۀ کنش گفتاری، زبان فقط واقعیت را توصیف نمی‌کند؛ واقعیت می‌سازد. در ترورامپیسم، این خصلت کنش‌گر زبان به نهایت خود می‌رسد. واژه‌ها حکم صادر می‌کنند، دشمن می‌آفرینند، و خشونت را پیشاپیش مشروع می‌سازند. هنگامی که رسانه «دشمن مردم» نامیده می‌شود، زبانِ نقد به تهدید وجودی بدل می‌گردد. بدین‌سان، توان داوری عمومی تضعیف می‌شود و عقل جمعی، پیش از آن‌که سرکوب شود، بی‌اعتبار می‌گردد.

در این گفتمان، هم‌نشینی‌های زبانیِ به‌ظاهر متناقض- چون اعلام «نابودی کامل» و بلافاصله «اکنون زمان صلح است»[6]-نقشی بنیادین دارند. خشونت نه در تقابل با صلح، بلکه به‌مثابه شرط امکان آن بازنمایی می‌شود. زبان، در این‌جا، دیگر آینۀ حقیقت نیست؛ چکش سلطه است. واژه‌ها نه آنچه هست را می‌گویند، بلکه آنچه باید پذیرفته شود را تحمیل می‌کنند.

یکی از سازوکارهای محوری این ترور زبانی، دشمن‌سازی مطلق است. «دشمن» در این گفتمان، نه مخالف، بلکه موجودیتی تهدیدآمیز است که باید حذف شود. رسانه، مهاجر، دانشگاه، یا دولت رقیب، همگی در قالب یک چهرۀ واحد بازنمایی می‌شوند: مانع، فاسد، خطرناک. زبان، با حذف زمینه‌های تاریخی و پیچیدگی‌های سیاسی، جهان را به دو قطب ساده فرو می‌کاهد. در چنین فضایی، گفت‌وگو ناممکن می‌شود؛ زیرا زبان، از پیش، دیگری را از دایرۀ انسانِ قابل خطاب بیرون رانده است. زبان تحقیر و برچسب‌زنی، رکن دیگر این نظم گفتمانی است. تحقیر، در این‌جا، صرفاً توهین شخصی نیست؛ ترور شخصیت است. دیگری نه نقد می‌شود و نه رد؛ تقلیل داده می‌شود. این تقلیل، شرط امکان خشونت بعدی است. زیرا آن‌که بی‌منزلت شد، حذف‌پذیر می‌شود. همان‌گونه که تحلیل‌گران گفتمان نشان داده‌اند، تحقیر زبانی، پیش‌زمینۀ سلطۀ نهادی و نظامی است. در نهایت، زبان ترورامپیستی با ساده‌سازی افراطی و دوگانه‌سازی مطلق کار می‌کند. مسائل پیچیده به انتخاب‌هایی غریزی فروکاسته می‌شوند: یا با ما، یا علیه ما. طیف خاکستری حذف می‌شود و نهادهای تحلیلی-دانشگاه، دادگاه، علم- به مانع یا دشمن بدل می‌گردند. زبان، از عرصۀ تفکر خارج می‌شود و وارد قلمرو فرمان می‌گردد. آنچه اهمیت دارد، نه صدق، بلکه مطلوبیت است؛ نه حقیقت، بلکه وفاداری.

اگر زبان را، به تعبیر هایدگر، خانۀ هستی بدانیم، ترورامپیسم زبانی را بنا می‌کند که در آن خشونت، میهمان نیست؛ ساکن دائمی است. در این خانه، گفت‌وگو جای خود را به فریاد می‌دهد. خشونت، پیش از آن‌که در خیابان رخ دهد، در زبان اتفاق افتاده است. و آن‌گاه که زبان فرو می‌پاشد، معنا نیز فرو می‌ریزد؛ فلسفه خاموش می‌شود و تبلیغ، به جای آن سخن می‌گوید. از این‌رو، ترورامپیسم پیش از آن‌که سیاستی امنیتی باشد، پروژۀ زبانی است. و اگر راهی برای مقاومت در برابر آن وجود داشته باشد، از بازسازی همان چیزی آغاز می‌شود که نخست ویران شد: زبان عمومی؛ زبان گفت‌وگو، زبان داوری، زبان عقل.

 

۳. ترور قانون، قاعده‌مندیِ استثناء

در ترورامپیسم، قانون نقض نمی‌شود؛ تهی می‌شود. شکل قانون حفظ می‌گردد، اما روح آن- یعنی عام‌بودگی و پیش‌بینی‌پذیری- تعلیق می‌شود. استثناء، به قاعده بدل می‌گردد. نمونه‌های معاصر، از نقض یک‌جانبهٔ توافقات بین‌المللی تا ترور هدفمند و تحریم‌های فراحقوقی، نشان می‌دهند که قانون دیگر حدّ قدرت نیست، بلکه ابزار آن است. در جهانی که منشور ملل متحد نوید صلح می‌داد و نهادهای بین‌المللی قرار بود فانوس‌های عقلانیت در تاریکی سیاست باشند، ترورامپیسم ضربه‌ای کاری نه فقط به قواعد، بلکه به خود ایدۀ قانون وارد ساخت. اینجا قانون با انکار صریح فرو نریخت، بلکه به شکلی پارادوکسیکال علیه خویش به کار گرفته شد. نهادها باقی ماندند، اما از درون تهی شدند؛ قانون معتبر ماند، اما الزام‌آور نبود؛ نظارت برقرار بود، اما مصونیت نیاورد. هنگامی که تأسیسات صلح‌آمیز هسته‌ای ایران- تحت بازرسی کامل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی- هدف حمله قرار گرفت، حقیقتی هولناک آشکار شد: تأیید فنی دیگر حافظ حرمت نبود و نهاد ناظر، دیگر پناه قانون محسوب نمی‌شد. قانون، از آستانۀ امن، به طوماری قابل‌تفسیر در دست قدرت مسلح بدل شد؛ آن‌جا که خواست، برافراشته، و آن‌جا که نخواست، لگدمال. ترورامپیسم، بدین‌سان، نه با حذف نهاد، بلکه با مسخ آن پیش رفت: شورای امنیت، آژانس، معاهدات و منشور، همگی به صحنه‌هایی برای نمایش اراده بدل شدند، نه داورانی مستقل برای مهار آن.

این منطق، در خروج یک‌جانبه از توافق‌های چندجانبه، در نادیده‌گرفتن قطعنامه‌های الزام‌آور، و در ترور فرامرزی بدون مجوز شورای امنیت، به اوج خود رسید؛ جایی که دفاع مشروع به ادعایی سست فروکاسته شد و مادۀ ۲(۴) منشور عملاً به حاشیۀ تزئینی سیاست جهانی تنزل یافت. پیامد این روند، صرفاً نقض حقوقی نبود، بلکه فروپاشی اعتماد بود: اعتماد به معاهده، به نهاد، و به اصل برابری در برابر قانون. آن‌گاه که عضویت در پیمان‌ها نه ضامن امنیت، بلکه نقطۀ آسیب‌پذیری شود، روح حقوق بین‌الملل می‌میرد، حتی اگر متن آن باقی بماند. به تعبیر هابرماسی، قدرت ارتباطی جای خود را به قدرت نمایشی داد؛ اقناع به اطاعت بدل شد و مشروعیت، به جای گفت‌وگوی عقلانی، از شدت اراده تغذیه کرد. ترور قانون، در این معنا، لحظه‌ای گذرا نیست، بلکه روندی نظام‌مند است که قانون را از معیار عدالت به ابزار انحصار قدرت فرو می‌کاهد؛ و در جهانی که قانون دیگر داور نیست، بلکه تابع است، آنچه حاکم می‌شود نه نظم، بلکه قاعده‌مندی خشونت است.

 

۴. ترور حافظه، مهندسی فراموشی

حافظهٔ تاریخی، شرط مسئولیت است. ترورامپیسم، با معیارهای دوگانه، حافظه را گزینشی می‌کند. برخی فجایع به «ضرورت تاریخی» تقلیل می‌یابند و برخی دیگر از تاریخ حذف می‌شوند. گذشته، نه میدان داوری، بلکه مخزن توجیه می‌شود. فراموشی در اینجا تصادفی نیست؛ پروژه‌ای فعال است. ترور حافظه، به تعبیر ریکور، نه فراموشی طبیعی، بلکه فراموشیِ سازمان‌یافته است: سلطۀ روایت مسلط، دستکاری گذشته، و تحمیل سکوت. این ترور، با ترور مرزها تکمیل می‌شود؛ جایی که جغرافیا چنان تغییر می‌کند که حتی خاطره نیز راه بازگشت نیابد. زبان ترورامپیستی، در این میان، کوچ را «انتقال بشردوستانه» می‌نامد، اشغال را «بازگشت تاریخی»، و نام‌ها را به سود قدرت بازنویسی می‌کند؛ از غزه تا تحریف نام «خلیج فارس». اما حافظه، صرفاً در آرشیوها زنده نمی‌ماند؛ در زبان، شعر، تصویر و اعتراض زیست می‌کند. هراس قدرت‌ها دقیقاً از همین‌جاست: حافظه‌ای که حذف نمی‌شود، حتی اگر صاحبانش کشته شوند. ترور حافظه می‌کوشد تاریخ را به سکوت بدل کند، اما هر سنگی که پرتاب می‌شود، هر کلیدی که از نسلی به نسل دیگر می‌رسد، و هر نامی که دوباره گفته می‌شود، شهادت می‌دهد که حافظه، دشمن فراموشی‌ست؛ و دشمنی که نمی‌میرد، حتی اگر ترور شود.

 

۵. ترور اخلاق، فروپاشی اصل جهان‌شمولی

اخلاق کانتی بر اصل جهان‌شمولی استوار است. اما در ترورامپیسم، اخلاق به امتیاز بدل می‌شود. آنچه برای «ما» مجاز است، برای «دیگران» جنایت نام می‌گیرد. بدین‌سان، اخلاق از قاعده به استثناء فروکاسته می‌شود و وجدان، تابع هم‌پیمانی سیاسی می‌گردد. ترور اخلاق، در بنیاد خویش، چیزی جز استقرارِ معیار دوگانه نیست؛ وضعیتی که در آن، کنشِ یکی «دفاع مشروع» خوانده می‌شود و همان کنش، اگر از سوی دیگری سر زند، «تروریسم». در این منطق، اخلاق نه فرمان عقل عملی، بلکه ابزارِ قدرت است؛ نقابی آراسته برای اراده‌ای عریان. آنچه کانت «قانونی که عقل آن را برای خویش وضع می‌کند» می‌نامید، در اینجا جای خود را به فرمانی می‌دهد که از بالا نازل می‌شود و خود را از هر قاعده‌ای مستثنا می‌داند. ترورامپیسم، از همین‌رو، صرفاً تخریب نهادها نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، انهدام وجدان است: آماده‌سازی فضایی که در آن، جنایت عادلانه جلوه می‌کند و اعتراض اخلاقی، خیانت.

در جهان ترورامپیستی، عدالت به قاضی‌ای می‌ماند که پیش از شنیدن، حکم را نوشته است. کشوری که نخستین‌بار آتش اتم را بر شهرهای بی‌دفاع فرو ریخت، هنوز خویش را مرجع داوری اخلاقی می‌پندارد؛ و کشتاری که صدها هزار انسان را در هیروشیما و ناکازاکی به خاکستر بدل کرد، نه گناه، که «ضرورت تاریخی» نام گرفت. در ویتنام، ناپالم زبان عقل شد؛ در عراق، اورانیوم ضعیف‌شده «هزینه آزادی»؛ و در گوانتانامو، شکنجه صورتی قانونی یافت. چنین است اخلاقی که دیگر اصل نیست، بلکه حسابگری سود و زیان.

در این نظم وارونه، حتی معنا نیز تابع مصلحت می‌شود. تروریستی که دیروز در فهرست سیاه بود، امروز با تغییر نام و لباس، «رهبر میانه‌رو» خوانده می‌شود[7]؛ و آن‌کس که زبان به حقیقت می‌گشاید، به جرم وفاداری به وجدان، تحریم می‌گردد. گزارشگر سازمان ملل مجازات می‌شود، نه به سبب خطا، بلکه به سبب صدق گفتار. این همان تراژدی اخلاق است: وقتی کلمات، از فرمان عقل آزاد می‌شوند و به خدمت قدرت درمی‌آیند، دشمن دیروز می‌تواند متحد امروز شود، بی‌آنکه کسی از تناقض شرم کند.

اوج این ترور، آنجاست که جنایت، نه پنهان، بلکه مشروع می‌شود. مردی که به اتهام جنایت جنگی تحت پیگرد دیوان کیفری بین‌المللی است، در آغوش متحدان، همچنان صاحب «حق دفاع» معرفی می‌شود؛ و در نمایشی که بیش از هر هجویه‌ای گویاتر است، همان متهم، پیشنهاد جایزه صلح به کسی می‌دهد که قانون را اراده شخصی خویش می‌داند. این صحنه، یادآور پادشاه لخت[8] است؛ با این تفاوت که این‌بار، تماشاگران نیز به سکوت خو کرده‌اند. عریانی نه در تن، که در حقیقت، اخلاق و شرم است.

ترورامپیسم، نهادهای اخلاقی را نیز از درون تهی می‌کند. دیوان کیفری، سازمان ملل و کنوانسیون‌های ژنو، تا آنجا محترمند که مزاحم قدرت نباشند. تحریم قضات، اخراج گزارشگران، و بی‌اعتنایی به مرگ هزاران کودک، جهان را به سوی اخلاقی می‌راند که نه جهان‌شمول، بلکه ملی‌گرا و منفعت‌محور است. خشونت، از امر هولناک، به عرف بدل می‌شود؛ و آمار، جای فاجعه را می‌گیرد.

در این میان، میدان جدید، فضای مجازی است؛ جایی که نفرت، با سرعت نور منتشر می‌شود و مرگ، به طنز سیاسی فروکاسته می‌گردد. الگوریتم‌ها، آنچه را خشم‌انگیزتر است، برجسته می‌کنند و آنچه را انسانی‌تر، به حاشیه می‌رانند. حتی برخی متفکران، برخلاف بنیان‌های نظری خویش[9]، در برابر این جنایت‌ها به توجیه پناه می‌برند؛ گویی عقل، پیش از قربانیان، سر فرود آورده است.

و چنین است که باید گفت: ترور اخلاق، مقدمه ترور انسان است. زیرا تا زمانی که وجدان زنده است، دستِ خشونت می‌لرزد؛ اما آنگاه که اخلاق بی‌اعتبار شد، هیچ جنایتی غریب نمی‌نماید. در چنین جهانی، نظم پس از جنگ جهانی دوم ـ که بر قانون، نهاد و عقل استوار بود ـ فرو می‌ریزد، و فاشیسم نوین، نه با چکمه و یونیفرم، بلکه با زبان امنیت، واژگان دموکراسی و نقاب اخلاق پیش می‌آید.

 

۶. ترور راوی، نابودی شاهد

هیچ حقیقتی بدون راوی وجود ندارد. ترور راوی، به معنای حذف یا بی‌اعتبارسازیِ شاهد، شرط امکان حقیقت را از میان می‌برد. روزنامه‌نگار، قاضی یا ناظر مستقل، یا حذف می‌شود یا به «دروغ‌گو» تقلیل می‌یابد. ترور راوی، نه صرفاً حذف یک صدا، بلکه تعرض به شرط امکان تجربهٔ حقیقت است. آن‌کس که روایت می‌کند، میان واقعیت و فهم عمومی واسطه‌ای است ضروری؛ و از همین‌رو، در منطق قدرتی که حقیقت را مزاحم می‌داند، راوی به خطری ساختاری بدل می‌شود. تخریب رسانه، قتل خبرنگار، و خاموش‌سازی فرکانس، همگی یک غایت واحد دارند: گسستن پیوند میان واقعیت و ادراک. در این افق، حقیقت نه به‌واسطهٔ بطلان، بلکه به‌واسطهٔ فقدان شاهد، ناممکن می‌شود؛ زیرا آنچه دیده نشود، در قلمرو شناخت نیز وجود نخواهد داشت. ترورامپیسم، در این معنا، به ترور آگاهی می‌انجامد؛ آگاهی‌ای که تنها از راه شهادت عینی می‌تواند به ساحت عقل عمومی راه یابد. حذف فیزیکی راویان، از خبرنگار تا شاهد میدانی، شکل نخست این ترور است؛ اما شکل کامل‌تر آن، مهندسی شناختی جهل است. در این فرآیند، واقعیت نه انکار، بلکه دگرگون می‌شود: زبان دچار جابه‌جایی مفهومی می‌گردد، معناها وارونه می‌شوند، و آنچه رخ داده است، به آنچه «باید باور شود» فروکاسته می‌شود. چنین نظمی، عقل را از داوری تهی کرده و آن را به مصرف‌کنندهٔ روایت‌های ازپیش‌ساخته بدل می‌سازد. آنگاه که ترور راوی با سانسور دیجیتال، حذف رسانه‌ها و قانون‌مندشدن خاموشی همراه می‌شود، نه‌تنها تجربهٔ فردی، بلکه حافظهٔ جمعی نیز دچار فروپاشی می‌گردد. در فقدان روایت مستقل، تاریخ به ابزاری در دست قدرت بدل می‌شود و عقل، به‌جای قانون‌گذاری، تابع الگوریتم و فرمان می‌گردد. این همان وضعیتی است که در آن، نه حقیقت به‌تمامی نابود می‌شود و نه دروغ به‌کلی پیروز؛ بلکه انسان در وضع تعلیق باقی می‌ماند: ناتوان از دانستن، ناتوان از داوری، و ناتوان از خروج از صغارتی که این‌بار، نه خودخواسته، بلکه تحمیل‌شده است.

 

۷. ترور روایت، اشباع معنا

مرحلهٔ نهایی، ترور روایت است: تولید انبوه روایت‌های مصنوعی، دیپ‌فیک‌های عاطفی، بازی‌وارسازی خشونت و سرقت رنج. روایت دیگر برآمده از تجربه نیست، بلکه کالایی سیاسی است. در این اشباع، عقل قوهٔ حکم خود را از دست می‌دهد. ترور روایت، نه جعل یک داستان خاص، بلکه دست‌کاری شرط امکان معنا در سپهر عقل جمعی است. روایت، در مقام میانجی میان واقعه و داوری، امکان می‌دهد که رنج به فهم و فهم به قضاوت اخلاقی بدل شود؛ اما در نظم ترورامپیستی، این میانجی‌گری مصادره می‌گردد. اعتراض، از جایگاه داوری عقلانی به تهدید امنیتی تنزل می‌یابد؛ همدلی، به افراط‌گری؛ و حقیقت، به «ادعا». بدین‌سان، روایت نه حامل واقعیت، بلکه ابزار تنظیم ادراک می‌شود و عقل عمومی، به‌جای مواجهه با امر واقع، تنها با بازنمایی‌هایی روبه‌روست که پیشاپیش معناگذاری شده‌اند.

در عصر دیجیتال، ترور روایت از سطح زبان فراتر رفته و به مهندسی ادراک ارتقا یافته است. این ترور، در هیئت‌های گوناگون ظاهر می‌شود: گاه با تولید روایت‌های جعلی و شاهدان مصنوعی که بی‌آنکه وجود داشته باشند، گواهی می‌دهند[10]؛ گاه با سرقت روایت قربانیان و بازتعریف رنج آنان به‌عنوان توجیه خشونت؛ و گاه با انباشت انبوه نشانه‌ها، تصاویر و داستان‌های کوچک که حقیقت را نه با دروغ بزرگ، بلکه با فرسایش تدریجی از میدان داوری خارج می‌کنند. در این وضعیت، تصویر جای تجربه، احساس جای حکم، و تکرار جای صدق را می‌گیرد؛ و تمایز میان واقع و وانمود، برای عقلِ خسته از اشباع اطلاعاتی، ناممکن می‌شود.

غایت نهایی ترور روایت، تعطیلی قوهٔ حکم است؛ لحظه‌ای که در آن، انسان دیگر نمی‌پرسد «چه رخ داده است؟» بلکه تنها می‌پذیرد «چه باید باور شود». بازی‌وارسازی خشونت، تبدیل تاریخ به سرگرمی، و بازنمایی رنج به‌مثابه مأموریت یا امتیاز، اخلاق را نه انکار، بلکه تعلیق می‌کند. قربانی، از انسان به کاراکتر فروکاسته می‌شود؛ جنایت، از فاجعه به عملکرد؛ و حافظه، از عرصهٔ داوری به مخزن اسطوره‌های رسمی. در چنین وضعی، روایت دیگر محل نزاع حقیقت نیست، بلکه ابزار تثبیت سلطه است؛ و این همان نقطه‌ای است که ترور روایت، به ترور آگاهی می‌انجامد و عقل، از قانون‌گذاری، به تماشای نظمی فروکاسته می‌شود که پیشاپیش، امکان داوری را از او سلب کرده است.

 

در باب جرئت داوری:

ترورامپیسم را نمی‌توان به کنش‌ها یا اشخاص تقلیل داد؛ بلکه باید آن را ساختاری دانست که در آن، ترور عقل، زبان، قانون، حافظه، اخلاق و روایت، به‌صورت درهم‌تنیده عمل می‌کنند. این ساختار را می‌توان شکل معاصر استعمار فرانو نامید: شکلی از سلطه که نه‌فقط بر منابع و سرزمین، بلکه بر امکان داوری عقلانی اعمال می‌شود. مقاومت در برابر این وضعیت، پیش از آنکه سیاسی باشد، عقلانی است: بازسازی شرایطی که در آن، هیچ قدرتی از داوری عقل عمومی معاف نباشد.

و پرسش نهایی این رساله، بازگشت به پرسش بنیادین کانت است:

آیا بشر هنوز جرئت دارد عقل را مرجع داوری بداند، یا ترجیح می‌دهد در امنیت صغارت، از داوری چشم بپوشد؟

 

محمد اخگری - عضو هیئت علمی دانشگاه صداوسیما


[1] . رک: Immanuel Kant, “Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung?” Berlinische Monatsschrift, December 1784.
[2] . ترور سردار سلیمانی، که با همکاری اطلاعاتی اسرائیل انجام شد(NBC News, 2020،) نخستین بار بود که یک فرماندۀ نظامی رسمی، در کشور ثالث، هدف ترور قرار گرفت - آن هم با اعلام رسمی، نه عملیات مخفی
[3] . خودشگفتی و خودشیفتگی ترامپ  موجب شده است که واژۀ «من» در کلام او بسیار پربسامد است.
[4] . تصویر اطاعت رهبران اروپایی از ترامپ و نشستن با تواضع مقابل میز کار او؛ تمسخر رؤسای کشورهای شرکت کننده در اجلاس شرم الشیخ، نامزد کردن ترامپ برای دریافت جایزۀ صلح نوبل توسط برخی از رهبران دنیا.
[5] . بسامد واژگان تحقیری و تمسخرآمیز در گفتار و نوشتار ترامپ بسیار زیاد و تقریباً در همۀ فرسته‌ها و سخنرانی‌های او هست.
[6] . The Fordow facility is gone—completely and totally obliterated. Now is the time for peace
[7] . رخدادهای سوریه
[8] . داستانی از کریستین آندرسن
[9] . دیدگاه‌های هابرماس دربارۀ نسل کشی غزه
[10] . روایت‌های ساختگی درباره ایران

کپی شد! ✅

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha